تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers تربچه نقلی من

تربچه نقلی من
هدیه ای از بهشت
 

 مامانم همیشه به من افتخار میکنه .. البته قول میدم از این به بعد مقام اول یا دوم رو بیارم ولی اینبار سوم شدم ... کجا؟!؟!؟ توی مسابقه عکس نینی سایت

با عکس زمان تولدم

خیلی دلم میخواد همش باهام بازی کنن و به من توجه کنن .. شدیدا توقعم رفته بالا ...

امروز بالاخره خنده هام صدادار شد و یه جورایی قهقهه زدم برای مامانم که دلش آب شد ...

جمعه هم رفتیم کرج و بعدش رفتیم خوشنام پیک نیک ...خیلی خوش گذشت و مامانم باری اولین بار بهم طالبی داد ... آخه بسیار شکمو هستم و اگر نمیداد جیغ میزدم ... :دی

اینا رو هم مامانم برام بافته خوشجله؟؟؟

مامان از آشپزخونه اومد ببینه چرا صدای من نمیاد ؟ دید با عروسک قشنگم در حال بازی بودم که خوابم برده

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:15 ] [ مامان تربچه ]
 

من و مامان دومین مسافرت رو با هم رفتیم.بابا مهدی که رفته بود شیراز و بابایی اینا هم میخواستن برای تعطیلات سه روزه برن گلپا ... من و مامان هم باهاشون رفتیم که تهران تنها نباشیم و از هوای اردیبهشتی گلپا هم استفاده کنیم .. دایی علیرضا هم که اردوی شمال داشت از طرف مدرسه ...

روز سه شنبه عصر راه افتادیم و من همش توی راه خواب بودم چون توی کریر راحت نبودم مامانم برام رختخواب درست کرد تا هم من و هم خودش راحت باشن

...از راه رسیدیم رفتیم خونه بابایی اینا و من تا تونستم غریبی کردم و حال همه رو جا آوردم از بس گریه کردم ..طوری که دیگه مامانم نمیدونست چکارم باید بکنه ...آخرش یه شربت بهم دادن تا آروم شدم و خوابم برد ... بعدش هم وقتی همه خواستن بخوابن سرحال بیدار شدم و تاساعت ۲ با مامانی اکرم بازی کردم و خندیدم ...

صبح ۴شنبه هم مامانم گفت نذری داره برای شهادت حضرت فاطمه آش نذری داره و باید ساکت باشم واذیت نکنم ... دایی محمد ما رو برد خونه باباصادق تا اونجا آش بپزن... مامان منو برد توی باغ بابایی و حیاط عمو ایناو با شکوفه ها و گل ها عکس انداختم ...

پنجشنبه هم با مامانمو مامانی اکرم خوش گذروندیم و جمعه هم بابایی اینا اومدن تهران ئ ماموندیم تا یکشنبه بابامهدی هم اومد از شیراز و رفتیم باهم گردش و دیدن استاد خطاطی بابا مهدی و بقیه دوستاش ... برای من هم عروسک گرفتن و برای پسر عمه هم رباط آدم آهنی گرفتن ... مناسبتش رو عصر فهمیدم که منو بردن مطب دکتر و گوشام رو سوراخ کردن و اشکم رو در آوردن ... آخه یکی نیست به مامانم بگه تو که دلش رو نداریو عین ابر بهار پشت در اتاق اشک میریزی مگه مجبوری منو ببری مطب!!!

ببینید چطوری به آقای دکتر نگاه میکردم :

دوروز هم با بابا مهدیاونجا موندیم و رفتیم کوه ولی من و مامانم از ماشین پیاده نشدیم که نکنه من سرما بخورم ...

بعدش هم چون ماشین رو فروخیتم با اتوبوس اومدیم تهران .. البته از نوع وی آی پی ...  اصلا توی راه اذیت نکردم ودختر خوبی بودم ...

شدیدا علاقه به آغوشی پیدا کردم و تا میرم توش گریه میکنم که چرا از خونه نمیزنیم بیرون ؟!؟!؟

اگر توی آغوشی باشم اصلا نباید از حرکت وایستن چون من بدم میاد و گریه میکنم

وقتی هم توی آغوش مشغول مامان سواری یا بابا سواری !!! هستم انگار به تخت پادشاهی نشستم .. از بس قیافه میگیرم

پ ن : سلاممممم خوش به حالتون که پارک هستید الان ........ من و آیلی دیشب همه چیز رو آماده کردیم که بیام . ساعت 11.30 شب هم آیلی رو حمام کردم که صبح اذیت نشه ... لباس ها و ساکش رو گذاشتم  و  با آژانس هم برای ساعت 10.30 هماهنگ کردم که ماشین بفرسته و حتی به این نتیجه رسیدیم که کریر روی کالسکه اش سوار میشه و کلی ذوقیدیم .. جالبه با اینکه مارکشون با هم یکی نیست . این مزیت رو تا حالا متوجه نشده بودم و تصمیم گرفتم برم دوباره براش کالسکه بخرم چون دیروز با بچه ها حرف زدم فکر کردم به دردش نمیخوره ... نگو من قابلیت های کالسکه رو در نظر نگرفته بودم .. فکر کردم فقط حالت نشسته داره .. نگو خوابیده و نیمه خوابیده هم میشه ...هههههههه
ولی از دیشب آیلی شروع کرد به نق و نوق و بهانه گیری .. چون گلاب به روتون شکمش چند روزه کار نکرده و خیلی اذیته ... گفتم بیام اونجا اذیت میکنه ...... اگر هم شکمش اونجا کار کنه که واویلاااا میشه ......
امید وارم به همتون خوش بگذرههههههه جای ما رو هم خالی کنید .... خیلی دوست داشتم الان اونجا بودمممممممم
ولی قسمت نبوددددددددد ........

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:26 ] [ مامان تربچه ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:29 ] [ مامان تربچه ]
 

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:51 ] [ مامان تربچه ]
 

 

 

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:52 ] [ مامان تربچه ]

اندر احوالات آیلی عسلی باید بگم که دخملم دیگه داره سه ماهش هم تموم میشه . این روزا داره به سرعت برق و باد میگذره و عسلک ما هر روز شیرین تر و خواستنی تر از روز قبل میشه ..... صبح ها که بیدار میشه خیلی خوش اخلاقه و تا دلت بخواد میخنده و ذوق زده امون میکنه .. اینقدر فشارش میدم وابراز علاقه میکنم بهش که خودم از شدت هیجان سردرد میگیرم ...

آیلی عسلی ما کلی هم ادا اصول میاد برامون ...  وقتی می خواد خیلی دقت کنه و چیزی رو درست ببینه چشماشو چپکی میکنه ...تشک تعویضشم دوست داره . همین که بذارمش روش و پوشکشو باز کنم پاهاشو تو هوا می چرخونه و ذوق میکنه اما از پوشک کردن اصلا خوشش نمیاد و ناراحتی و نارضایتی توی چشماش موج میزنه ... تصمیم دارم به امید خدا از ۶ ماهگی سرپا بگیرمش تا زودتر عادت کنه و از شر پوشک راحت بشه ...

الان چند وقتی میشه که عروسک ما از خودش کلی اصوات تولید میکنه بیشتر وقت هایی که ذوق زده باشه یا بخواد برامون درد دل کنه کلی صداهای مختلف از خودش در میاره ....بیشتر از همه ما با دایی محمدش عشق میکنه و تا دلمون بخواد براش حرف میزنه .. البته زن عمو و عمو امیر هم خیلی دوسش دارن و آیلی خیلی باهاشون خوش میگذرونه ...الان چند روزه داییش رفته ماموریت دخملی منم دیگه حرف نمیزنه ....... خیلییییی هم دوست داره مدام باهاش حرف بزنی و بهش توجه کنی از بی توجهی خیلی ناراحت میشه و اگه یه مدت تنها باشه و کسی باهاش حرف نزنه فورا بغض میکنه و لباش آویزون میشه .. اگرم از خواب بیدار شه و ببینه کسی کنارش نیست بازم بغض میکنه و میزنه زیر گریه ................ مامان قربون این دخملللللللللللل با احساسش بره .. از آهنگ های سنتی و یه ذره غمناک اشکش در میاد ... اول به روی خودش نمیاره و سعی میکنه بخنده ولی اشکش سرازیر میشه و چشماش پر اشک میشه اون موقع است که یهو لبش هم آویزون میشه و میزنه زیر گریه و دیگه نمیشه آرومش کرد .. دقیقا این شکلی میشه

آیلی همچنان عاشق بغله سر پاییه .. کلا دوست داره وقتی تو بغله سر پا باشه تا همه جا رو ببینه اصلا از بغل دراز کش خوشش نمیاد و وقتی هم دلش بغل بخواد خودشو لوس میکنه و شروع میکنه به دست و پا زدن .......وقتی شبا خوابش نمیاد بابایی دخملی رو میگیره تو بغلش و تو خونه می چرخونه تا خوابش بگیره اونم کلشو عین جوجه کوچولوها میکنه زیر بغل باباش و سرشو میزاره رو بازوشو  خوابش میبره ..  وروجکه دیگه .....باید اعتراف کنم توی بغل باباش بیشتر خوابش میبره تا من ...

آیلی عسلی بین اعضای خونواده بسیار محبوبیت داره و دل همه خیلی زود براش تنگ میشه ..تا حدی که بابام گفته اگر آیلی رو نیارید من ببینم اجاره خونتون رو ۴برابر میکنم ...

 خلاصه که بچه ام کلی خاطر خواه داره و این باعث شده تا می تونه خودشو لوس کنه

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 18:9 ] [ مامان تربچه ]
 

عزیز دلم سال نو مبارکت باشه . انشاله هزار تا از این عید ها رو به سلامتی و تندرستی ببینی عزیزممممم

الان فقط چندتا عکس ازت میذارم .. اگر فرصت شد خاطرات عیدت رو برات مینویسم ..فقط بهت بگم که خیلی دختر بدی نبودی و زیاد اذیتم نکردی وروجک ...

الان که دارم برات مینویسم ۸۲ روزه شدی خیلی خوش خنده ای و به من خیلی عادت کردی . میگی فقط بشینم بالای سرت و باهات بازی کنم عشق من . به بابا مهدی هم هیلی علاقه نشون میدی عزیم.... عاشق کلیپ مامانی ناهار چی داریم هستی و شدیدا هیجان زده میشی از دیدنش . آهنگ های سنتی و مداحی رو دوست نداری و یهو میزنی زیر گریه و بغض میکنی ...

اینم از عکسات نازنینم ...

دختر گلم در اولین گردش پارک در تهران .. پارک آزادگان ۱۸/۱/۹۱

 

خوب مگه چیه ؟جنبه آغوشی ندارم قیافه گرفتم :دی

مامان نوشت : رفتیم برای خرید اولین چیزی که خریدیم آغوشی برای آیلی بود ...چقدر هم بهش خوش گذشت ...

 

اینم مدل خوابیدن آیلی خانم

 

آماده شدم که برامون مهمون بیاد

 

آیلی خانم تب داره ولی خوش اخلاقه

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 15:33 ] [ مامان تربچه ]
امروز صبح من و آیلی و بابا مهدی رفتیم مرکز بهداشت برای قد و وزن

خدا رو شکر دخترم خوب وزن گرفته بود .. ۵۵۰۰ وزنش بود و قدش هم ۵۹ و دور سرش هم ۳۹ ...

به قول بابا صادق ماشاله ولی تا قدش بشه ۱۸۰ هنوز خیلی مونده

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 10:30 ] [ مامان تربچه ]
 

 آيلي هم زياد نميخنده امرور 41 روزشه ..... هر كسي زنگ ميزنه و احوال خنده هاش رو ميپرسه و منم ميگم دخترم الكي نيشش رو باز نميكنه كه . ههههههه سنگين و رنگينه :)))))))))))))
خلاصه كه منتظرم تا بخنده و برام آقو آقو كنه .... هنوز هم خبري نيست ....... ولي اگر داداشم يا عموش رو دو روز نبينه بعد كه ميبينتش براش شديدا عكس العمل نشون ميده و ميخنده ////
براي مامانم شديدا ناز ميكنه و با چشماش التماس ميكنه كه بغلش كنه . اين حالت فقط مخصوص مامانم هست و براي هيچ كدوممون اين كار رو نميكنه .... چون ميدونه فقط مامانم زود بغلش ميكنه ........
توي بغل باباش خيليييييي احساس آرامش ميكنه و عاشق اينه كه سرش روي سينه باباش باشه .....
وقتي كه شير بخواد توي گريه هاش كاملا واضح كلمه اووووومه رو ميگه ...... يه وقتايي هم مه مه مه ميكنه كه ميفهميم گرسنه اشه ...........

 

 

 

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 17:47 ] [ مامان تربچه ]
 

 

 

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 14:2 ] [ مامان تربچه ]
اینجا خونه تربچه است

عزیز دلم...
منتظرتم

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس